تو بزن
سهم من از انسانهای خدا سالهاست خوردن همین خنجرهاست
کاش بتونی درک کنی...

ای وای ببین دلم چه بارونی شده ... نمیدونم چطور ارومش کنم ...لعنتی همش بیقراری میکنه و میگه: بسه دیگه , یا درستش کن یا خاموشم کن و از کارم بنداز , دیگه تحمل درد و رنج رو ندارم , از دست توی احمق چقدر بکشم اخه؟؟؟؟؟؟؟؟
بیچاره روحم , بیچاره احساسم , بیچاره عاطفم , چقدر از دست نادونی های من میکشند...
دیشب خواب عجیبی دیدم ...
دیدم باردارم!!! از این قضیه سخت در عجب بودم , پیش خودم گفتم : خدایا این بچه چطوری جا خوش کرده تو شکم من؟ من که ازدواج نکردم! حامله گی دیگه چه صیغه ایه؟؟؟؟؟؟
یهو دیدم تو خونه خودمونم و همه خانواده از قضیه بارداری من خبر دارن!! خجالت کشیدم , گفتم: پس چرا هیچ کس بهم خرده نمیگیره؟ مواخذم نمیکنه؟ نمیگن این توله رو کی گذاشته تو شکمت؟ کی بی ابروت کرده؟؟؟؟![]()
همه با من مهربون بودن و هوامو داشتن!! پرسیدم: مامان بابا نپرسید مهسا چطوری حامله شده؟!! مامان با خنده گفت: نه! پدرت به تو ایمان داره! میدونه دست از پا خطا نکردی!!!![]()
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم! هر چی فکر میکردم یادم نمیومد با کی رابطه داشتم و پدر بچه کیه؟!مطمئن بودم حتی با یک مرد دست هم ندادم چه برسه به رابطه جنسی! پس چطور ۲ ماهه باردار بودم؟
یهو دیدم تو یه فضای بازم و یه عده از دوستان دوره دبستان و راهنماییم دورو برم رو گرفتن که بعضی هاشون مثل من باردار بودن!!!
از یکیشون که اسمش شهرزاد بود پرسیدم: تو هم بارداری؟ با خنده گفت: اره ۲ ماهه! گفتم: منم اتفاقا باردارم!!! گفت: ای کلک تو هم اره!!!!!!!!!!
حالا باباش کی هست ؟
قراره بگیرتت یا برا کلاسش حامله شدی ؟؟؟؟؟؟!!!![]()
گفتم: شاید براتون عجیب و غیر قابل باور باشه اما من با هیچ مردی رابطه نداشتم و نمیدونم چطوری باردار شدم!! زدند زیر خنده! گفتند: چرت نگو ! زن بدون مرد باردار نمیشه! دست گل اب دادی! خودتو برا ما توجیه نکن!!![]()
گفتم بابا به خدا من با کسی نبودم این اتفاق بدون دلیل افتاده! اما فقط تمسخر و خنده دوستان بود که عایدم شد! بهشون حق میدادم... مگه من مریم مقدسم که بدون همسر حامله بشم؟! اینم یه جورایی عجیب بود...و از همه عجیب تر واکنش مادر پدرم به بارداری من که از خوشحالی در پوست خودشون نمیگنجیدند!!
تازه جالب این بود که مهر این بچه طوری به دلم افتاده بود که سخت مراقب بودم اسیبی بهش نرسه !!!دلخوشیم شده بود دست گذاشتن رو شکمم و لمس صدای قلب بچه ! و چقدر برام لذت بخش بود وقتی صدای قلب عزیزترین موجود زندگیم رو حس میکردم...اما یهو دیدم دلم به شدت درد گرفت , افتادم زمین , سخت بالای شکمم رو فشار دادم , متوجه شدم بچه داره سقط میشه , داشتم از ناراحتی سکته میکردم و سعی داشتم کمک بخوام تا نذارن سقط بشه ...
.jpg)
از خواب که بیدار شدم نفهمیدم اخر بچه سقط شد یا نه! ... اما یادم افتاد چند وقته خواب میبینم به حالت مرگ افتادم و کسی به کمکم نمیاد , درست مثل این خواب که اخر داشتیم من و بچه از دست میرفتیم اما با فریاد های پی در پیم کسی به دادمون نمیرسید , انگار صدامو نمیشنیدند و به کمکم نمیومدند...
یادم افتاد چند شب قبل هم خواب دیدم یه زن شیطان صفتی با تبر به شکمم میزنه و همه جارو خون بر میداره , جالبیش این بود که درد رو هم واقعا حس میکردم ... خواستم تبر رو بیرون بکشم اما از شدت درد قدرت این کارو نداشتم ...هر چی کمک میخواستم و فریاد میزدم کسی نبود کمکم کنه , اخر مجبور شدم کشون کشون خودمو به بیمارستان برسونم , دستام خونی بود , قدرتی در پاهام نمونده بود برا همین خودمو روی زمین میکشوندم و هر لحظه دنیا به روی چشمام سیاه تر میشد و دردم بیشتر...
رسیدم به بخش جراحی! اونجا بود که دسته تبر از اهنش جدا شد , کم کم تونستم با سختی تبر رو از شکمم بیرون بکشم ...یه خانم پرستاری اومد طرفم کمک کرد برای عمل جراحی و بند اوردن خونریزی اماده بشم , با گریه بهش گفتم مادر و خواهرم رفتن سفر انگار نه انگار که من اینجا زخمی و در حال مرگم , هر چی التماس کردم کسی به دادم نرسید , باید میمردم اما نمیدونم چرا با وجود زدن تبر به شکمم هنوز زنده ام !
پرستار خندید و گفت: خدا خیلی دوستت داشته که زنده موندی , این نشونه قلب پاکته...از حرفش خندم گرفت ...راستش تنها چیزی که تو خواب رنجم داد درد جسمی نبود , تنها بودنم بود اونم در بدترین شرایط , در حال مرگ هم کسی به دادم نرسید , مردم از کنارم بی تفاوت رد میشدن , حتی مادر پدرم هم برای کمک به من نیومدن و من با سختی و رنج خودمو از مرگ نجات دادم...
معنی این خوابها رو خوب میدونم , غمی که در دلم سنگینی میکنه و دوستان و خانواده به جای کمک به بهتر شدن اوضاع روحیم بی رحمانه روی زخمم نمک میپاشن و فکر میکنن با این کارشون به من لطف کردن !!! در حالی که خبر ندارن بیشتر منو به درد و مصیبت میندازن و اسیب روحیم رو افزایش میدن...

نمیدونن در کارشون خیری نیست و تمامن ضرره ...
نمونش دوستم که باهاش درد و دل میکردم ...ادعا میکرد درکم نمیکنه و در فهم مشکل من سردرگمه... چون هم سن من نیست و از نسل من نیست ... نمیفهمید چقدر گفتن دردها منو سبک میکرد , من احتیاج نداشتم درکم کنه , همین که شنونده بود برام کافی بود , اما اون خودخواهانه رهام کرد و به بهونه اینکه هر چی بیشتر از دردت بگی بیشتر دامنت رو میگیره روز به روز تنهاترم گذاشت و فکر کرد داره بهم لطف میکنه... اما نمیدونست درد و غمم کم بود درد و غم تغییر ناگهانی اخلاق و رفتارش و هزاران شک و تردید دیگه رو هم با این کاراش به غم هام اضافه کرده و منو به بحران شدید روحی دچار کرده ...
ادمم انقدر بیرحم؟؟؟؟؟؟ چقدر براش ایمیل زدم , چقدر التماسش کردم , چقدر گریه کردم که بابا دردت چیه؟؟؟؟؟چرا سرد شدی؟؟؟ چرا یهو کنارم گذاشتی؟؟؟ مگه چه گناهی ازم سر زده بود؟؟؟ تو تنها دوستمی مگه چه ضرری برات داشتم که حتی حاضر نیستی دو دقیقه درد و دلم رو بشنوی ؟؟؟؟؟؟؟
اما اون با بهونه های مختلف ازم دورتر شد , اوایل برام خیلی سخت بود , از ناراحتی و غصه روز و شب نداشتم , این بیقراری از هوس نبود از تنهایی و نیاز به یک همصحبت بود ... نگران بودم از این که کاملا ترکم کنه , همش فکر میکردم کار بدی کردم که ازم زده شده و مثل بقیه ادما ترکم کرده , اما وقتی هم میپرسیدم چرا با من اینطوری میکنی لام تا کام حرف نمیزد و همش بهونه میاورد...
به خودم گفتم عیب نداره من به همون یک اس ام اس در هفته هم برای جویا شدن از حالش رضایت میدم حداقل اینطوری دارمش , اگر اون اینطور دوست داره من به همین کوچکترین ارتباط هم راضیم و همین که بدونم سالمه و خوشحاله برام کافیه و ارومم میکنه چون خیلی دوستش دارم...
اما اون به همین هم قانع نبود...بعد از کلی عذاب من و قهر و اشتی های با دلیل و بی دلیل که منو در حیرت و بحران های شدید روحی قرار میداد و منو هزاران بار از خودمو و شخصیتم متنفرم میکرد با گفتن واقعیت و اینکه در تمام این مدت فکر میکرده عاشقش شدم و برای اینکه اسیب عاطفی و روحی نخورم تصمیم گرفته کم کم کنارم بذاره , ترکم کرد!!!!!!!
راستش دلایلش احمقانه و خنده دار بود و البته گریه دار ... چون نمیدونست و درک نمیکرد با این برنامه هایی که اجرا کرده و با این قهر و اشتی ها و کم کردن ارتباطش چه لطمه روحی عظیمی بهم وارد کرده ...
اون با یک تصور اشتباه و بدون تحقیق از من , با روحیات و احساساتم بازی کرد اونم ۷ ماه و فکر میکرد داره به من لطف میکنه!!! اما نمیدونست من برای بهبود شرایط روحی و بهتر شدن روحیم نیاز به یک دوست و همصحبت و همراه دارم...متاسفانه تصور میکرد با ترک من بهم لطف میکنه...
طوری با من برخورد کرد که از جسمم و جنسیتم متنفر شدم ... چرا باید جسمم باعث بشه روحم و عاطفم اسیب ببینه؟ چرا اون هوای جسمم رو داشت و به فکر سلامتیه جسمیم بود اما روحمو و عواطفم رو نادیده گرفت و عظمت روح رو فدای جسم کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

این کمک نبود ظلم بود , شکنجه بود , کار اون فرقی با کار فلانی نداشت! فلانی یه طور دیگه زجرم داد اون هم یه مدل دیگه ازارم داد , اما حالیش نبود با تفکرات اشتباهش و یک طرفه قضاوت کردنش داره با احساسات پاک یک دختر بی پناه بازی میکنه با احساسات کسی که اونو دوست خودش میدونست و محبتش رو جای محبت نداشته پدرش حساب میکنه...
سهم من از این همه اعتماد و همدلی و علاقه بهت این نبود؟ هر دفعه خنجری فرو کردی در قلبم , اما من از علاقه زیاد اخ نگفتم تا ناراحتت نکنم و باز با علاقه زیاد و التماس برت گردوندم چون به ذات پاک تو ایمان داشتم اما ضربات تو تمومی نداشت هنوز هم میزنی و ناباورانه تصور میکنی کارت درسته و خیر صلاح من در همین خنجر خوردن هاست ...
تو بزن , سهم من از انسانهای خدا سالهاست خوردن همین خنجرهاست , اما بدون درد هیچ کدوم به اندازه خنجر یک دوست که عاشقانه دوستش داری و برات یه دنیاست ادمو از پا در نمیاره و داغون نمیکنه ...اما من حاضرم این درد هارو تحمل کنم و اخ نگم تا باور کنی عشق پاک و صادقانه و بدون هوسی که بهت دارم ...
کاش بتونی درک کنی ...
مشــــــهدی مـهســـــا!
زیارت یا که شکم چرونی؟!
سلام! خیلی وقته دست به قلم نشدم و مزخرفات و روزمرگی های زندگیمو رونمایی نکردم!
امشب با اینکه حالم خوش نیست حس نوشتن سراغم اومد! گفتم بیام بگم این مدت چی به سرم اومده! اره! راستش ننوشتنم چند دلیل داشت که بعضی هاشو میگم: اولیش کتک خوردن ۱۳ ابان بود که تا یک هفته اش و لاش بودم!
دومیش برخورد شدیدم با اسفالت کف خیابون بود(همون پهن شدن کف خیابون!) که به خاطر ضربه سنگینی که به زانو هام وارد شد تا ۱ هفته قادر به راه رفتن نبودم و فلج شده بودم شکر خدا! اینم از نتایج وزن زیاده!![]()
سومین دلیل بحران روحی یکی از عزیزترین دوستانمه که یه مدته دامن منم گرفته ! انقدر دوستش دارم که وقتی ناراحت میشه منم غصه میخورم و نمیتونم شاد باشم, همش دوست دارم ارومش کنم اما اون موقع عصبانیت دوست داره سکوت باشه و هیچی نشنوه, یعنی بنده باید لال بشم و حرفی نزنم تا اتیشش خاموش بشه و دوباره روحیش رو احیا کنه, اخه غرورش نمیذاره بهش کمک کنم ! البته یه مدت هم با هم دعوامون شد و باهام قهر کرد که بعد کلی التماس بلاخره راضی شد اشتی کنه ... این روزا حساس شده و منم باید خیلی تو روابطم باهاش دقت کنم و مراقب باشم وگرنه از دستش میدم![]()
خوب پس میبینید که از نظر روحی و جسمی اصلا حال مساعدی نداشتم و ندارم... دیروز هم تو اون سوز و سرمای تهران من کم عقل پاشدم رفتم شهربازی و حسابی سرما منو زد!! الان پای چپم خیلی درد میکنه و سرمم از درد داره میترکه! هفته قبل هم رفته بودم شهربازی سر بازی اخر که خطرناک هم بود حسابی خرد و خاک شیر شدم ! و کمر و دنده هام درد گرفت!!![]()
این روزا خیلی بد میارم! اما یه اتفاق خوب هم برام افتاد!
یکی از دوستان خوبم محبت کرد هزینه سفر به مشهد رو بهم قرض داد منم انشالله هفته بعد راهی مشهد میشم و میرم خدمت اقا امام رضا ! البته سعی میکنم بیشتر سفرم زیارتی باشه تا سیاحتی و به قول اقاسی چشم (شکم) چرونی!!!!![]()

من فقط یه بار رفتم مشهد, اونم ۸ سالگی بود, این سفر دوممه! فکر کنم مشهد از زمانی که من دیدم خیلی تغییر کرده باشه !! میگن تو حرم امام رضا ظهر ها ناهار مجانی میدن!!!
تازه حیاط های حرم رو چند برابر کردن !!!
حالا خدا کنه تو این حیاط ها گم نشم!!
یادمه اون موقع که چنتا حیاط بیشتر نداشت گم شده بودم چه برسه الان!!!![]()
تازه انفلانزا خوکی هم اومده پس رفتن به مشهد حکم مرگ هم برام داره!! البته شهادت![]()
دقت کردی به همه چیز فکر کردم جز زیارت!!
اول از همه فکر شکمم !!![]()
چون پولمون کمه و هر سه نفرمون (من و بهناز و مامان بهناز) پول سفر رو قرض کردیم مجبوریم اونجا یه اتاق اجاره کنیم و غذا هم خودمون بپزیم !!! یعنی از هتل درجه یک خبری نیست!!![]()
![]()
باز خوبه پول بلیط قطار درجه یک رو داریم وگرنه تا اونجا از گرسنگی میمردیم!!!![]()
من که اول صبح با قابلمه جلو رستوران امام رضا بست میشینم تا درشو باز کردن میپرم تو![]()
اینطوری ناهارمون جوره
برا شام هم با تخم مرغ سر میکنیم!! البته چون عید هم هست روز عید با نذورات مردم شام و ناهار ردیفه![]()
![]()
حالا مونده بودم قابلمه و قاشق چطوری با خودمون ببریم
به بهناز گفتم زد زیر خنده! گفت: دیوونه اونجا خودش قابلمه داره نمیخواد به جز لباس چیزی با خودت بیاری!!!![]()
فعلا به فکر شکمم تا بعد ببینم چی پیش میاد
اخه ادم تا غذا نخوره که نمیتونه ذهنشو کاملا معطوف زیارت و امام رضا کنه که
اول باید مایحتاج بدنش رو برطرف کنه تا بلکه مغزش یادش بیوفته امام رضایی هم هست !!!![]()
خلاصه اینکه سفر ما با لطف دوستان محیا شده خدا بخواد میریم زیارت ...
برا همتون دعا میکنم مطمئن باشید...
شما هم حلالم کنید چون ممکنه برگشتی در کار نباشه!! البته با توجه به انفلانزا خوکی که اومده!!
