در جستجوی کار
پدر پول بسوزه که منو در به درم کرد !
منشی گری, دستفروشی در مترو, اجاره مغازه در جمعه بازار ...
دارم به یه منبع در امد فکر میکنم یه چاه اب که پمپ بندازم توش و شیره وجودش رو مثل مگس بمکم! یه فکرایی هم کردم یه اقداماتی هم انجام دادم اما فعلا کارمون نگرفته... زمانی که گرفت شما دوستان رو هم در جریان ماجرا قرار میدم و به جرعه مشتریان پیوندتون میدم!
بچه ها خیلی وقته بدجور پول لازمم! دنبال کار میگردم پیدا نمیکنم اعصابم خرده... این ترم که مرخصی گرفتم و بیکارم ...هم حوصلم سر میره تو خونه هم مخارجم بالا رفته نیاز دارم یه منبع در امد داشته باشم![]()
اون قضیه ی بالایی که گفتم فعلا پا نگرفته و اول کارمونه اما قراره تو منزل روش کار کنیم و زیاد تو روحیه من تاثیری نداره ... 
دلم گرفته... الان ۹۶ تومن پول تلفن اومده فقط چند روز دیگه مهلت داره برا پرداخت ... اگر پولشو ندیم قطع میکنن... بابام هم افتاده رو دنده لج یه قرون حاضر نیست پای تلفن پول بده! میگه ۴۰ تومن پول اینترنت رو باید من بدم ۱۴ تومن پول مبایل رو مهنوش بقیش رو هم باید مادرم بده حتما!![]()
هر کسی یه جوری گرفتاره دیگه! منم از بی پولی کارم شده گدایی! به دوست و اشنا رو میزنم تا پول تلفن رو جور کنم اما همه تا نوبت من میرسه بی پول میشن حیوونکی ها!![]()
به فکرمون رسیده بریم دنبال کار از همین فردا! البته ۲۰ جا رفتم فرم پر کردم اما کار گیرم نیومده! تا میفهمن دانشجو هستم بی خیالم میشن چون پیش خودشون میگن حتما فردا برای رفتن به کلاس همش مرخصی میخواد ![]()
خیلی جاها برای منشی گری نیاز به سابقه کار دارن اما من سابقم کجا بود! یکی نیست بهشون بگه بلاخره ادم از یه جایی باید شروع کنه تا براش سابقه بشه دیگه بی معرفتا! در ضمن تا میبینن تیپم خانمانه و سنگینه و مثل معلم ها لباس میپوشم و سانتیری مانتیری نیستم! بدون مصاحبه و پرسیدن کوچکترین سوالی فوری میگن خوش اومدید...باهاتون تماس میگیریم ...البته وقت گل نی!!!
اما بازم نباید نا امید شد ...
مهنوش که میخواست بره مادربزرگ بهناز رو نگه داره اونم شبانه روزی! ماهی ۴۰۰ تومن میدن! اما من گفتم جلو بهناز و خانوادش کوچیک میشیم کار درستی نیست این کارا در شان خانواده ما نیست
یه مدت هم به فکر دست فروشی تو مترو افتادم و به چنتا زن دست فروش هم پیشنهاد همکاری دادم ...سر یکیشون مادر بهناز هم پیشم بود و متوجه پیشنهاد من به زن دستفروش شد نمیدونید چه مدلی نگاهم میکرد!!!! با پوزخند و نگاه تمسخر امیز ازم پرسید: مهسا مگه بابات میذاره تو مترو دستفروشی کنی!!!
گفتم کار که عار نیست! مگه نمیبینید چه خانم های شیک و تر تمیزی میان تو مترو وسایل میفروشن خیلی هاشون هم بازاریاب هستن و از طرف شرکت های معتبر تو مترو کار میکنن ... بعضی ها هم دانشجو هستن و تو کوله شون وسایل میذارن و قاچاقی وارد مترو میکنن و به فروش میرسونن![]()
خلاصه دستفروشی تو مترو سن و سال و طبقه اجتماعی نمیشناسه هر کی پول لازمه پا میشه میاد مترو از دانشجو بگیر تا زن بیوه و ....بعضی خانم ها هم هستن برای اینکه شناخته نشن با ماسک میان داخل کوپه ها ...![]()
ولی با این توجیه ها باز هم از نگاه تمسخر امیز مادر بهناز کاسته نشد و فهمیدم در نظر بیشتر افراد دستفروشی تو مترو عار حساب میشه نه کار! البته اون خانمی که بهش پیشنهاد همکاری دادم بهم گفت برای جنس اوردن باید بری کردستان اونجا نصف قیمت میشه جنس خرید ...اینو که گفت بی خیال شدم ...
یه مدت هم با بهناز به فکر اجاره مغازه افتادیم اما چون اولش چند میلیون سرمایه میخواد بیخیالش شدیم چند ماه قبل که رفتیم جمعه بازار تهران که داخل یه پارکینگ ۳ طبقه برگزار میشه! به فکرمون رسید برای جمعه بعد یه قسمت از زمین این پارکینگ رو برای فروختن جنس اجاره کنیم فکر کنم اجارش فقط ۵ هزار تومن بود ! اما پیش خودمون گفتیم خوب حالا اجاره کردیم چی بفروشیم توش؟!!! 
چون اونجا وسایل قدیمی و عتیقه جات زیاد میفروشن بهناز به شوخی گفت لباس پاره پوره و قدیمی داری بیار یکم خاک مالیش کنیم به عنوان زیر خاکی بفروشیم !! ![]()
بعدشم بعد دیدن یه ماشین خربزه فروش داخل پارکینگ به شوخی گفتم بهناز بیا هندونه و خربزه بفروشیم برا تبلیغ هم دو تا هندونه میزاریم جلو بدنت دو تا هندونه هم عقب یه شلوار کردی هم تنت میکنیم صورتت هم با زغال سیاه میکنم یه قابلمه دستم میگیرم من میزنم تو هم میرقصی و خلاصه با مجلس گرمی مشتری جمع میکنیم!!! ![]()
![]()
![]()
خدایی با وزن ۴۰ کیلویی بهناز بر امدگیه هندونه ها واقعا به چشم میادا !!! ![]()
کم مونده به فکر کلفتی و خدمتکاری هم بیوفتیم از بی پولی!
فعلا که ول معطلیم و یه دنیا بی پولی و حسرت رو یدک میکشیم... چه میشه کرد؟![]()
حالا من قرار بود برای رفتن به مشهد و زیارت پول جمع کنم...
با این پول تلفن عمرا دیگه روی امام رضا رو ببینم![]()
راستی پنج شنبه قراره برم جشن پرشین بلاگ (خیابان نجات الهی) کسی نمیاد؟![]()
قراره برم ویولت رو ببینم !اون که تو دنیای مجازی تحویلمون نمیگیره
شاید حضوری افتخار داد و سلامم رو بی جواب نذاشت!
سر همین قضیه کار پیدا کردن یه بلایی سرم اومد که براتون تو پست بعدی مینویسم
تا برای دختر خانم های محترم عبرت بشه و بیشتر مراقب باشند ...![]()

>>اگر خدا بخواد تو برمیگردی...من مطمئنم<<
تولدی دوباره
صداقت مشکل گشاست
پست قبلی رو برداشتم چون خدا صدامو شنید و کمکم کرد مشکلم حل بشه...قربون معرفتش و این همه محبتش برم , هیچکی به اندازه اوستا کریم با من مهربون نبوده و هوامو نداشته ...نذاشت به دو روز برسه فوری به فریادم رسید و کمکم کرد راه درست رو پیدا کنم و مشکلم راحت حل بشه
راستش هیچی به اندازه صداقت و راستی نمیتونست مشکل به این بزرگی رو حل کنه , خدا شاهده همیشه صداقتم و روراستیم با خدا و خودم و خلق خدا گره های کوری رو تو زندگیم باز کرده که فقط میشه اسم معجزه رو روش گذاشت...
هیچی تو دنیا به اندازه صداقت نمیتونه مشکل گشا باشه و عشق و محبت همراه بیاره
هرگز تصور نمیکردم بتونم دوباره با دوستم اشتی کنم... خدا شاهده داشتم از ناراحتی سکته میکردم رنگ به رخسارم نبود... مثل مرده متحرک شده بودم ...طوری از دنیا و ادما متنفر شده بودم که میخواستم قید درس و ازدواج و ...به طور کل بزنم.
پیش خودم گفتم بهترین و مهربونترین دوستم قدر صداقت و یکرنگی منو ندونست و برای این همه علاقه من ارزش قائل نشد از دیگران چه انتظاری میتونم داشته باشم ؟ این که انقدر خوب و پاکه اینطوری با من کرد از بقیه ادما چه انتظاری میشه داشت؟
دلم از عالم و ادم گرفته بود , داشت قلبم از درد و غم منفجر میشد , هر کاری میکردم خودمو اروم کنم بعد چند دقیقه یهو دوباره میزدم زیر گریه و خدا میدونه شیون میزدم و ناله میکردم دلم بدجور شکسته بود...![]()
یاد گریه هایی که براش کردم و دلنگرانی هام و علاقه زیادم نسبت بهش و بی تفاوتی اون به همه این عشق و علاقه به خاطر یه اشتباه ناخواسته و کوچیک و ترک من, داشت قلبمو از حرکت مینداخت, نفسم بالا نمیومد![]()
خیلی برام زجر اور بود . واقعا تا یک قدمی مرگ رفتمو برگشتم. فکر نمیکردم بتونم با این وضعیت ادامه بدم انقدر دلم شکسته بود که فکر میکردم اگر هم برگرده نمیتونم قبولش کنم و نمیتونم مثل گذشته دوستش داشته باشم اما سخت در اشتباه بودم
ناله و فقان من از دوری او بود و با برگشتنش همه این زجر ها به پایان میرسید
خدا انگار زجه های شبانه ام رو شنید و دید که به فکرم انداخت تمام ماجرا رو براش صادقانه و بی ریا تعریف کنم و بگم دچار سو تفاهم شده و من ناخواسته کار اشتباه رو انجام دادم , براش نوشتم شاید ۵۰ خط نوشتم. از لحظه هایی که بر من گذشت و از احساساتی که منو در بر گرفته بود... اره با صداقت و از ته قلب نوشتم ...
اخرین جملم این بود:
(اگر خدا بخواد تو برمیگردی...من مطمئنم)![]()
و درست گفتند که:سخنی که از دل براید لاجرم بر دل نشیند![]()
حرف دل من تصمیم سنگی اونو در هم شکست و دلش رو نرم کرد و دوباره خداوند دوست مهربونم رو بهم هدیه کرد و به درستی که زندگی دوباره به من بخشید , لحظه های بد و وحشتناک و دردناکی بر من گذشت و الان قدر دوستمو بیشتر میدونم و اخلاقش بیشتر دستم اومده و بیشتر احتیاط میکنم تا ناراحتش نکنم تا دوباره از دستش ندم![]()
راستش مهنوش هم یک ماه بود با صمیمی ترین دوستش قهر کرده بود و حالش خیلی خراب بود , اون به خاطر اشتباهی که کرده بود برای همیشه از طرف بهترین و صمیمیترین دوستش طرد شده بود , خدا میدونه چقدر زنگ زد , التماسش کرد , گریه کرد , زجه زد , دم خونشون رفت , به پاش افتاد , اما اشتباهش انقدر بزرگ بود که دوستش حاظر نبود ببخشدش![]()
حالشو نمیفمیدم , درک نمیکردمش , البته منم دوستش رو خیلی دوست داشتم و دختر پاک و خوبی میدونستمش و صد در صد هم بهش حق میدادم مهنوشو بزاره کنار , اما هر کاری کردیم موفق نشدیم مهنوش رو از فکر دوستش در بیاریم , چون اون عاشق دوستش بود![]()
بعد اینکه مامان اینا رفتن مسافرت مهنوش افسرده تر شد , گریه میکرد , گوشه گیری میکرد , شبا زود میخوابید , بد خلقی میکرد , خلاصه پدر منو در اورده بود ! چند دفعه هم یه دفعه از خواب پریدم دیدم داره گریه میکنه یا به دوستش زنگ زده التماسش میکنه باهاش اشتی کنه
خلاصه مهنوش تو اون یکماه داغون شد واقعا داغون شد![]()
تا زمانی که دوستم باهام قهر نکرده بود نمیفهمیدم اون چی میکشه اما وقتی یک دفعه دوستم منو گذاشت کنار , تازه فهمیدم مهنوش چه حالی داره و چقدر در رنجه , طوری که بعد از آشتی با دوستم به فکر آشتی دادن این دو تا هم افتادم اما مهنوش راضی نشد شماره مبایل دوستشو بهم بده
اما از اونجا که قرار بود این کار به دست من انجام بگیره بلاخره من امشب باعث دوستی دوباره این دو تا کفتر عاشق شدم! و از این بابت خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم![]()
موضوع این بود که رفته بودیم نمایشگاه ورزش ...جاتون خالی دوچرخه مجانی میدن سوار شیم از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب و تازه این که چیزی نیست اسب سواری هم مجانیه , دو تا اسب اوردن اونم مسابقه ای مجانی سواری میدن , 
نمایشگاهش محشره , ماشین کنترلی داره برای پسربچه ها , صندلی ماساژ برا خانم های سانتری مانتری که مجانی میشینن ماساژ میبینن و کلی اشانتیوم دیگه , که متاسفانه من دیر فهمیدم و تازه امشب یه استفاده ای بردم , جمعه هم تموم میشه نمایشگاه ... تازه از ساعت ۶ شب تا ۸ اقایون فیتیله برای بچه ها برنامه دارن !![]()
یه عالمه هم وسایل بازی برای بچه ها اونجا گذاشتن , از وسایل ورزشی بگیر تا وسایل بادی تا روش بالا پایین بپرن , والا بچه ها اونجا عشق میکنن . کاش منم کوچولو بودم مثلا اونا رو تشک بالا پایین میپریدم!![]()
خلاصه اینکه دیدیم دوچرخه مجانیه زنگ زدم مهنوش که پاشو بیا دوچرخه سواری , خانم ناز میکرد نمیومد , منم بعد ۳۰ بار زنگیدن بلاخره مجبورش کردم بیاد پارک!
میگم کار خدا بود تا منو وسیله قرار بده تا مشکل گشا بشم , اخر این سمج بازی من یه جا بدرد خورد و مهنوش تو راه اومدن به پارک با دوستش رو به رو شد و خدا رو صد هزار مرتبه شکر با هم اشتی کردن و کلی هم منو شاد کردن که بانی خیر شدم ...
فردا هم جاتون خالی میرم دانشگاه یه کتک مفصل از نیروی ویژه بخورم! اخه خبر رسیده از ماهواره کانال صدای امریکا که دیروز تجمع ۲۰۰۰ نفری دانشجو های فنی دانشگاه تهران مرکز و درگیری بین بسیجیها شدید بوده و ۵۰ نفر هم از اومدن به دانشگاه منع کردن!
فیلم دانشگاهمون رو تو ماهواره نشون دادن ...دم بچه ها گرم , ایول داره , والا فکر نمیکردم از بچه های دانشکده من بخاری بلند بشه اما میبینم نه بابا اخر غیرت و مرامن , افرین باریکلا![]()
بابام میگه مهسا بشین سر جات اونجا ازت فیلم میگیرن تو هم ممنوع الورود میکنن خنگ!
منم با نیش باز میگم بابا من که فعلا مرخصی تشریف دارم بزار یه ترم از تحصیل معلقم کنن جهنم! ضرر نکردم که! تازه کلی هم بزن بزن میکنیم و مشت و مالشون میدیم!! اونا هم یه چنتا باطوم بهم بزنن حسابی لاغر میشم!
بازم دم بچه های تهران مرکز گرم خیلی باحالین , منم بازی؟!
