بی قراری های یک دختر 26 ساله
**آشفتگی های ذهن من** 
قالب وبلاگ


دلم آغوش میخواهد...







یکم گیج اخباری هستم که میشنوم و به درستیشون شک دارم!!! فکر میکنم دارن سرم کلاه میذارن! اوضاع طبیعی نیست اما چاره ای نیست جز صبر و توکل کردن...این روزای پر استرس هم میگذره...

داشتم به این فکر میکردم که مطالب قدیمی رو کم کم روی وب به نمایش بزارم! چند سال قبل با کمک یکی از دوستان همرو از وبلاگ برداشتم و موقتن ذخیرشون کردم! خوندن اون خاطرات قدیمی و شیرین میتونه خوشحالم کنه...گذشته های شیرینی که دیگه برنمیگردن... مثلا روزایی که با بهناز گذروندم, خاطرات گشت و گذارمون, اتفاقاتی که میوفتاد و با طنز تعریفشون میکردم یادش بخیر...



اون روزا دلم خوش بود, تنها نبودم, اما الان چند ساله تنهام و دچار مشکلات زیادی شدم...اما خدا بخواد از این مشکلات هم رهایی پیدا میکنم و با رفتن به دانشگاه زندگیم بهتر و شادتر میشه, مخصوصا اینکه دوستای جدیدی پیدا میکنم و زندگی مستقل خودم رو شروع میکنم...


آره خوشبختی در راهه...




نباید با حرف یه سری آدم ناآگاه و منافق خودمو ببازم و ترس به دلم راه بدم...بی گناهی من برای همه حتی خانوادم ثابت شده, حتی خدا هم میدونه بهم ظلم شده و کمکم کرده تا حقمو بگیرم...پس حرف افراد ناآگاه و نادان رو حساب نمیکنم و اجازه نمیدم قضاوتم کنن و با حرفاشون آزارم بدن...



چند شب پیش خواب دیدم همدان قبول شدم و دارم میرم دانشگاه...خیلی خوشحال بودم, حس خوبی داشتم...باغبانی قبول شده بودم و از اینکه دانشگاه زیاد دور نیست خوشحال بودم...آرامش خاصی داشتم...یه بارم خواب دیدم اردبیل قبول شدم! هر چی هست راه نزدیکه چون همش خواب میبینم با اتوبوس میرم دانشگاه! آره احتمالا راه نزدیک قبول میشم و دور نمیشم از خانوادم




حس میکنم اوضاع بهتر میشه! مادرم بهم میگه غصه نخور دخترم خدا برای هر انسانی جفتی خلق کرده! مطمئن باش مرد خوبی وارد زندگیت میشه و ازدواج میکنی! حتی از خواهرت هم خوشبخت تر میشی...انقدر غمگین نباش خدا جای حق نشسته...تو قلب پاکی داری خدا نمیزاره رنج بکشی و تنها بمونی...حرفاش گرچه باورم نمیشه اما آرومم میکنه...




میدونید آدم گاهی دلش نوازش های یک دست مردونه رو طلب میکنه! دوست داره یکی بغلش کنه و از عشق و دوست داشتن تو گوشش زمزمه کنه...وقتی میخوابم دلم آغوش میخواد, دلم میخواد نفسم به نفس گرمی گره بخوره...دلم میخواد سرمو رو سینه ی مرد عاشقی بزارم و با صدای تپش های قلبش آروم خوابم ببره...من دلم پشتیبان و حامی میخواد...مردی مهربون و باگذشت...کسی که بفهمه و درک کنه...

یعنی همچین مردی برای من وجود داره؟!


[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 3:23 ] [ ونوس ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گم شده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند... ( دکتر شریعتی)

خیلی مـــــــــــــــــــــــــــهم:

*دوستان لطفا از گذاشتن پیام های خصوصی مگر در موارد ضروری جدا خودداری فرمایید *

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند // ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند / گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند // آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد


!زمان در گذره به سرعت
اما تنها چیزی که می مونه خاطرات
خاطرات کهنه ای که یاداور روزگار سخت گذشتس
هم غم هم شادی
:همه میگن
(گذشته گذشته باید به فرداها اندیشید)
می نویسم از سرگذشتم
شاید که قلب رنج کشیده ام اروم بگیره
.........شاید
گذشته را در آغوش بگير، اما در آن زندگي نکن


انتشار نظرات، لزوما به معنای تایید مضمون آنها نیست و مسوولیت هر کامنت، بر عهده نویسنده آن است
امکانات وب
MIYANEH.MEE.IR